|
حکايتی چند از رندگی حضرت امام سجاد عليه السلام توشه سفر آخرت - ابن شهاب زهرى در شبى سرد و بارانى آن حضرت را در مدينه ديد كه آردى بر دوش مىكشد، گفت: يابن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اين چيست؟ امام فرمود: سفرى دارم، براى آن توشهاى آماده كردهام، مىخواهم در جاى محفوظى بگذارم كه وقت رفتن با من باشد. گفت: يابن رسول الله! بديد غلام من آن را بردارد ،امام راضى نشد. گفت: پس بدهيد من به جائى كه مىخواهيد ببرم و شما زحمت نكشيد. امام فرمود: نه، مىخواهم آنچه را كه در سفر به من يارى مىكند و وارد شدنم را به آنجاكه وارد مىشوم نيكو مىگرداند خودم ببرم و اضافه كرد: زهرى! تو را به خدا پى كار خودت برو و مرا به حال خودم واگذار. ابن شهاب گويد: بعد از چندى آن حضرت را ديدم كه به سفر نرفته است. گفتم: يابن رسول الله! اثرى از سفر در شما نمىبينم؟! فرمود: سفرم آن نيست كه تو گمان كردى بلكه نظرم سفر مرگ بود و براى آن آماده مىشدم، آماده شدن براى مرگ، دورى از حرام و احسان در راه خير است. «قال بلى يا زُهْرىّ ليس هو كما ظننت ولكنّه الموت و له اَستعِدّ، انّما الاستعداد للموت تَجنّب اِلحرام و بذلُ الندّى فى الخير- عفو وگذشت - هشام بن اسماعيل بن هشام كه از طرف عبدالملك بن مروان حاكم مدينه بود با اهل بيت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بد بود و امام سجاد (علیه السلام) را بسيار اذيت مىكرد، چون پس از عبدالملك بن مروان او از حكومت مدينه عزل شد، وليدبن عبدالملك دستور داد او را در يك محل عمومى نگاه داشته و ندا كردند هر كه از وى شكايتى و يا در گردن وى حقى دارد بيايد و دادخواهى كند. او گفت: از هيچ كس ترسى ندارم جز على بن الحسين كه به او اذيت كردهام امام صلوات الله عليه بر او گذشت كه او را كنار خانه مروان نگاه داشته بودند، او به امام سلام كرد، حضرت به خواص خويش فرموده بود به وى متعرض نشوند آنگاه امام نه تنها متعرض او نشد، بلكه به وى پيغام فرستاد، اگر به مال احتياج دارى بگو ما قدرت دادن آن را داريم و از من و كسان من خاطر جمع باش. هشام بعد از دانستن اين مطلب فرياد كشيد: «الله اعلم حيث يجعل رسالته» ابن سعد در طبقات از عبدالله پسر امام (علیه السلام) نقل كرده چون هشام بن اسماعيل معزول شد،... پدرم ما را جمع كرد و فرمود: اين مرد عزل شده و دستور دادهاند كه او را بر سر راه نگاه دارند تا هر كه شكايت دارد از وى دادخواهى بكند كسى از شما متعرض او نشود. گفتم: پدرجان! چرا نكنيم به خدا خاطرههاى تلخى از او داريم، چنين روزى را آرزو مىكرديم؟! فرمود: پسر عزيزم! او را به خدا واگذاريم. عبدالله گويد: به خدا قسم كسى از آل حسين (علیه السلام) متعرض او نشد تا كارش به پايان رسيد .5 ناگفته نماند: عادت اهل بيت (علیه السلام) آن بود كه به افتاده متعرض نمىشدند. عظمت خداوند درنظر امام سجاد--(علیه السلام ابوبصير گويد: امام باقرعلیه السلام) فرمود: پدرم زنى داشت كه از خوارج بود يكى از غلامان آن حضرت به وى گفت: يابن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)! در خانه شما زنى است كه از جدت على بن ابيطالب بيزارى مىكند؟ پدرم او را طلاق داد. او پيش امير مدينه رفت و شكايت كرد كه على بن الحسين مهريه مرا نمىدهد امير مدينه به پدرم گفت: يا على بن الحسين! يا بايد سوگند بخوريد كه صداق او را دادهايد و يا بايد مهريهاش را بدهيد. امام فرمود: پسرم! برخيز و براى اين زن چهار صد دينار بياور، گفتم: پدرجان فدايت شوم مگر شما به حق نيستيد؟!! فرمود: بلى ولى من خدا را بزرگتر از آن مىدانم كه براى پول به او قسم بخورم: «فقلت له يا ابة جُعلت فداك اَلستَ مُحّقاً؟ فقال لى: بلى يا بنى ولكنّى اَجللتُ الله ان احلف به يمين صبر» .7 آرى اين مطالب تا اعماق روح انسان اثر مىكند http://rasekhoon.net/ |